بهانه کودکی...

به دنبال یک بهانه

در جستجوی کودکی...
باز دلم بهانه می گیرد....
بهانه کودکی....
بهانه کودکی ....
بهانه بی دغدغه گی....
بهانه دعواهای کودکانه و قیامتی که به دقیقه نکشیده فرو می نشست....
بهانه بابا نان داد....
بهانه مادر؟؟؟
بهانه محبت هاو دست کشیدنهای مادرانه....
مادری که به من عشق داد ...مهر داد....پناهم داد....
خلاصه انواع و اقسام بهانه ها که هر کدام معنی و مفهوم و دنیای زیبایی داشت....

پارسای عزیزم اعتراف می کنم که بعضی اوقات دلم برای روزهای خوب و شیرین کودکیم تنگ می شود .
دلم برای خدای کودکیهایم تنگ می شود....
آری خدای کودکیهایم....
بعضی اوقات به این فکر می کنم که راستی خدای امروز من همان خدای کودکیهایم است،خدایی که بزرگ ،مهربان و بخشنده بود....
آری خدای من همان خداست....
ولی افسوس و صد افسوس که چرا من همان کودک، کودکیهایم نیستم؟؟؟
چرا؟؟؟ چرا؟؟؟ چرا؟؟؟

پارسای عزیزم تو یاد آور کودکیهای من هستی ،هنگامی که کودکیهایم را ورق می زنم ....
دلم برای زندگی ...برای شاد بودن ...برای خندیدن کودکانه...برای هیاهوی کودکیم...تنگ می شود.
چقدر زیباست دنیای کودکی....
وای چقدر زیبا بود حیاط کوچکمان با حوض زیبایش ،باغچه کوچکش که مادرم با دستانی مهربان سبزیهای زیبایی را رشد میداد.
وای چقدر زیبا بود حوض زیبای حیاطمان که خاطرات این حوض بهانه شیرینی بود برای کودکیهایم.چقدر دلم می گیرد که امروز خانه ما بهانه کودکی ندارد تا تو هم در آینده ای نزدیک از بهانه هایت سخن بگویی.ای کاش من هم می توانستم برای تو پسر عزیزم بهانه ای جور کنم تا تو نیز شاد و خندان باشی و در دنیای کودکی بهانه ای برای خندیدن و شاد بودن داشته باشی.

بعضی اوقات فکر می کنم که ای کاش بزرگ نمی شدم و در دنیای کودکی می ماندم ،با وجود اینکه زندگی امروزم را دوست دارم اما باز هم دلم برای کو دکیهایم تنگ می شود .برای روزهای شیرین کودکی ،شیطنتهای بچگی، چسباندن آذامس به زنگ در همسایه،زور گفتن به پسرهای همسایه ،داشتن دوچرخه،خوردن جیره روزانه که به خوردن بستنی کیم قانع بودم،داشتن کالسکه که بابای مهربونم برام خریده بود و چه دنیایی داشتم با کالسکه زیبایم،داشتن کالسکه و زمزمه کردن مامانی بخواب ...آروم باش...حالا خودم مادر شدم مادر یک فرشته آسمانی.
کوچک که بودم همه آرزویم این بود....
کاش کفشهای مادرم اندازه ام می شد.....
چه ذوق کودکانه ای بود پوشیدن هر روز آن کفشها....
روزها گذشت و گذشت...
ومن چقد برای آرزوهایم می گریستم......
دلم برای سادگی دنیای کودکانه ام تنگ شده......
برای قهرهایی که به ثانیه نکشیده فراموش می شد.....
برای دوست داشتنهایی که اگر چه 10 تا بود اما راست بود.....
دلم برای غرور کودکانه ام تنگ شده که با در آغوش گرفتن مادرم حل می شد....
خلاصه هر چه از روزهای کودکی بگویم کم گفتم چرا که کودکی دفتری است با صفحه های زیباکه هیچوقت تمام نمی شودوبرگ برگ آن پر از خاطره است ...خاطرات شیرین و فراموش نشدنی...

پارسای عزیزم...
گل زیبای سبد زندگی من و بابا امیر...
امیدوارم تو نیز غرق در شادیهای کودکیت شوی و کمال استفاده را از کودکیت داشته باشی چرا که زمان هیچگاه نمی ایستد و هیچگاه عقربه ها به عقب بر نمی گردند.پس تو نیز با کودکیهایت زندگی کن چرا که کودکیهایت بهترین و زیباترین لحظات زندگی تو هستند.
بهونه قشنگ من برای زندگی کردن...
تو هم برای خودت بدنبال بهانه ای زیبا باش تا روزهای کودکی را بهتر و زیباتر سپری کنی.دنبال بهانه ای باش که همانند من و بابایی غرق در آن بهانه شوی و روز و شب با بهانه ات زندگی کنی.بهانه ای که مثل خودت پاک و زلال باشه .بهانه ای که هیچ بزرگی توی اون سهیم نباشه.
گل بی مثالم...
امیدوارم من و بابا امیر را در دنیای کودکی خودت راه بدی و شادیهایت را با ما تقسیم کنی .آرزوی ما شاد بودن تمام لحظات زندگی توست.
پس با کودکیهایت شاد باش و شاد گونه زندگی کن....



بهانه کودکی...
